چرا ؟

 

ـــ ما انسانها نمیتونیم ۲ کلمه عقیده ی مخالف رو شنیدن که نه ،تحمل کنیم .

ـــ صادق نیستیم .

ـــ زمین زدن همدیگه رو مایه ی مباهات میدونیم .

ـــ مصلحت پرستیم .

 

 

و چرا ما ایرانی ها ؟

 

ـــ بزرگان فرهنگمون رو به چند تا عرب به بهای بهشت فروختیم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

 

خنده ای

 

از  شما  انسان نماها    انتظارم   خنده ای

بی دلیل   اندر  لبانم   می نگارم  خنده ای

در  کویر  سوت و کور    قرن    کاغذبازی ام

ای خوشا بی لوح تقدیر افتخارم   خنده ای

صحبت  از  آزادگی پاکی شرافت ابلهیست

در   غمار     زندگانی    اعتبارم    خنده ای

ترسم از مرگ محبت مرگ عشق  انسانیت

مونسا ! مشکل گشای حال زارم  خنده ای

زهر تلخ دشمنی در سینه ها جوشان ولی

محتوای  اشک  چشم   بیقرارم   خنده ای

روزگارا  نغمه ی  ناجور  بغضم  در  گلوست

همدم    تنهایی ام   دار و ندارم    خنده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

چه حاصل شد تو را ؟!

 

عارفا   از  شب نشینی ها چه  حاصل  شد  تو را ؟

جز که این افسانه ی ده روزه مشکل  شد  تو  را ؟!

پشه   از    شب زنده داری   خون    مردم   میمکد

گشته سرمست از مکیدن زانکه  غافل شد  تو را !

سفره ی   دل   از  کدامین  وصف  حالت  وا  کنم ؟

لب  ز  نطق  نابجا  بستن   که  باطل   شد   تو را

پرسمت پس کی گرفتی دست یک بی دست و پا ؟

خود   بگو   آیا   دمی   میخانه   منزل  شد  تو را ؟

کی   پذیرفتی   سخن   جز    از   لفاف   فکرتت ؟

بحر حکمت ! پس کدامین ماسه ساحل شد تو را ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عجیب است

 که دائم غرق سرگیجه ام

اما

پنکه ی اتاقم آخ هم نمیگوید

 

***

 

آرامش بی انتهاییست

درون قاب عکس !!

کاش تمام زندگی ام تصویر بود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

من تو ام . . .

شور هستی با تو معنا میشود !

واژه ها تسخیر معنای تو اند . . .

با تو تا بی انتهای مرز بودن میروم

با تو بودن بهر من نان شب است

ناز کن نازت برایم بهترین حال و هواست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

خداوندا ز من بگذر  . . .

فقط بگذر . . .

من امشب خاکبوس کوی سیمین ساق ساقی ام !

من آن شنگول مغمومم 

که با لبخند میگرید !

خداوندا

از آن انکارگاه پست مرگ اندود ظلمت زا  گریزانم

گر هموارم شود این جام  از دوزخ نمیترسم . . .

خورم زهری که تیپاخوردگان نوشند !

که بی اندیشه ی فردا

زنم بر وعده هایت پشت پایی سخت !

خداوندا تو میدانی

که با لالایی ساقی

مبادا باد میگردد !

ز من بگذر . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

نیست در باور مرا

انگ هستی اتهام بودنم

بارالها هیچ را آمیختی

با وجود !

هیچ من کو  ؟

آزمند هیچ بی پایانی ام

آنکه پروازم دهد تا سرزمین ابتدا 

انتهای ابتدا . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

من و لاف بودن

،،بودنی بی ماندن،،

من و غربت من و درد

زندگی یعنی این

من و تو ، به زیارتگه بوسه به گنه گوشه ی عشق

و در اینجاست که من می مانم

،،ماندنی بی بودن،،

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

من و شب . . .

من و این کوچه ی کوچ !

چه دل انگیز سکوتی چه خیال انگیز است

و چه آرام و توهم پیما ،

واژه ها میرقصند . . .

و چه بی تعبیر است !

همه جا غرق سیاهیست ولی بی غل و غش !

ز پلیدی خالی !

ملکوتم این است :

من و شعر و شب و کام از لب سیگار و نسیم !

من و سرگیجه ی تکرار خودم

من و انکار وجود 

من و هیچ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

تن خشكيده ي شعر

به بيابان سكوت

به تبر خورده سرافراز درختي ماند

كه زماني چند است

چشم در راه همانيست كه خود ميداند

كه زماني زخم ميزد گهي آبش ميداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

تو از من سرتري بانو . . .

چرا چيزي نميگويي ؟

چرا خودكار تو ديگر نميگريد ؟

بيا با خون من بنويس ،

كلامي غرق در شادي

ــ كلام ناب آزادي ــ

نميخواهم برايت نوحه گر باشم

من آنم آن سبب ساز تمام درد هاي تو

من از دنياي تو دورم

ولي اينقدر ميدانم ،

كه بغض نا هم آوايي ،

گلويت را فشرده سخت

من آن بغضم

تو هم بشكن مرا بي قطره ي اشكي !!

تو از من سرتري بانو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

این پست رو فقط برای . . . نوشتم . . . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

اینم ریمیکس یکی از شعرام  که قبلا گذاشته بودمش تو وب  !!!

 

امشب چرا ساعت نمیزاید سحر را ؟

ساطور عشقت میزند امشب کمر را

افسون دیدارت فقط داند خدایم

آری ! برای چشمهایت می سرایم

دورم ز دیدارت به سان قله و قعر

عاشق جماعت را به سر کوبد زمین دهر

آرام ظاهر را همه ، دل را که بیند ؟

از دوراندیشان مقابل را که بیند ؟

گفتم نفس آید ز تو گفتی محال است

این عشق هم لختی دگر رو به زوال است

ماندی و دیدی لحظه لحظه بیشتر شد

شبهای تارم روی ماهت را سحر شد

میگفتم از عشق ، از توهم میشنیدم

بازم به جای اول خود می رسیدم

گفتی که ترکت میکنم تا گردی آدم

گفتم برو با هر چه باداباد ، بادم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

اینو واسه سنگ مزارم گفتم 

این دیگه تقدیم به خودم !!

 

مرگا بیا من مدتی چشم انتظارم

چشم انتظارم پس کجایی بیقرارم

از آشنا نالان و از یاران پریشان

اینان گشند آخر دمار از روزگارم

پس محرمی کو تا شکانم بغض ها را

گویم ز نابخت آوری حال زارم

ذلت پذیرم تا که آسایم ز ناکس ؟

در کودتای زندگی مرگ افتخارم

خورشید اگر پنهان شود اندر غروبی

بار دگر روشن شود بی اختیارم

لعنت و صد لعنت و صد لعنت به دنیا

هیس ! ای عزیزان خواندم اینک مزارم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

شب گریزی ناگزیر

ناامید و بغض بار

چشم ها بر بیکرانها خیره سیگاری به لب

اشکهایش بوسه میزد بیصدا بر سنگفرش 

زیر لب می گفت با خود گاه گاه ،

نیست در باور مرا اینگونه پایان عشق را

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

شعرهایم را بخوان

گاه گاه یادم بیفت

کوچ کن با مقصدی از جنس من !

تا گذارم سر بروی سینه ات . . .

تا فراموشم شود شبگریه ها 

تا دوباره زنده گردد داستان بوسه ها

نازنینا کوچ کن . . .

کوچ کن با مقصدی از جنس من !

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

باز حافظ راست  گفت . . .

(( من که باشم که از آن خاطر عاطر گذرم . . . . ))

سخت مدهوش شدم

گویی حافظ ز دلم آگه بود !

به چه تشبیه کنم حالم را ؟

ز خودم بیرونم . . .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

برایت چند می ارزم ؟

به جیبی پر ؟

به ماشینی مدل بالا ؟

به سیمایی نکو یا جامه ای زیبا ؟

 

برایت چند می ارزم ؟

به چشمی تر ؟

به شعری ناامیدانه ؟

به میزان خودآزاری ؟

به نقد جان ؟

 

محبت چند می ارزد ؟

دل یکرنگ پیدا گر شود هر قیمتی آن را خریدارم

برایت چند می ارزم ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

من و یک دفتر شعر ،

من و چشمان ترم ،

من و یک روی سیاه  ،

نه ! یک روح سیاه !

باز هم منتظریم  . . .

باز امید به آینده ای روشن داریم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

زندگی چیست عزیز ؟

جای خوبی بر ما نیست عزیز

زندگی زمزمه ی قرعه ی نو بنیاد است

شیر پیریست که از روبه گیتی چک خورد !!

قصه ی کودک حسرت به دلیست ،

که حرام است به او ،

پوشیدن شلوار بدون وصله !

و در این لحظه ی سخت ،

سرخی آتش خیسی است به رخساره ی مرد . . .

باز تعریف کنم ؟!

پیکر زخمی پروانه ی هشیاری هاست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

باز هم جامي تهي

باز هم دلخستگي

باز تنها با خيالت مانده ام

بار ديگر اشك همپايم شده

ياد باذد آغوش گرمت ياد ياد آن بوسه ها . . .

عشقبازيهايمان يادش بخير !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

داشتم آهنگ بهش بگین افشین آذری و نسیم رو گوش میدادم که حالمو عوض کرد و . . . .

 

                  چرا ایثار میداری؟

 

طفیل    آرزومندت    چرا    انکار     میداری ؟

مزاحم    در    نظرگاهت   مرا   انگار  میداری

نمیبینی که میسوزم نمیفهمی که  میسازم

لب  از  لب برنمیدارم خودت  یکبار  میداری ؟

چه   شبها خواب بودی وبیادت شعر میگفتم

نمیدانی  که  با   یادت   مرا    بیدار  میداری

ز  نوشت نیش  میبارد در این لبخند  اجباری

بگو  ما  را  نمیخواهی  چرا   ایثار  میداری ؟

نمیفهمی نگاهم را ولی خوانم ز  چشمانت

حدیث  بی وفایی  را    که  دیگربار   میداری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

سلام به دوستای گل گلاب !!

هفته قبل رفتیم کوه . به همشون فاز داد فوق العاده !! بجز من که . . .

گفتم عکساشو بذارم !!

 

برید به ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

با خیالت خوشتر است

تکیه پیشانی دهد بر دستها

تا نبودت را نبیند چشمها

تا ببارد بیصدا

تا بسازم اندکی با بیقراری های شب

هیچ میدانی عزیز ؟

باز در کنج اتاق ،

کاری ام جز خاطراتت زیر و رو کردن نماند !

تا بپا بوده همین بود و بپا باشد همین !

داستان عاشقی این بی سرانجام آرزوی کام کش. . .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

من و یک دفتر شعر

من و یک جام تهی

من و دلخستگی ام

من و یک تیغ و رگ و خاطره هایت امشب ،

جمعمان جمع شده !

به کجای کاری ؟!

سخن از آخر خط دل و دلدادگی است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

                          

                تو همان مهرویی

 

.خواهشا این شعرمو تا آخر بخونین تا سوءتهاهم ایجاد نشه . واسه همین برا این

مطلب رمز گذاشتم تا هر کی دلش میخواد بخونه . . .

 

رمز مطلب    ۱۲۳۴۵۶


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

سلام دوستان  . . . 

انگار یکی از بچه های بلاگفا رو (که اتفاقا همشهریمونه) رو بدجور ناراحت کردم . . .

امیدوارم منو ببخشه . . .  

 

اینم آدرس وبش !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

 

                               ای دوست(از شاعرشب)

 

 

یادی  ز  حال زارم   ار  فرمایی    ای   دوست

گویی  بدست  آورده ام   دنیایی  ای   دوست

آیا  گمان  کردی   برانی ام   بریدم  ،   بریدم؟

هر  لحظه بر شوقم به خود افزایی ای دوست

شب  تا  سحر روزم به شب  با  خوش خیالی

پلکم    پرد    تا   شایدم   بازآیی   ای  دوست

بنگر  که   از    دوری   تو    با   اینکه   هستی

هر گوشه ی چشم از غمت دریایی ای دوست

آکنده    کوه    از    هیبت    و    مورش   نبیند

آری    همین   جایی  بله  پیدایی  ای  دوست 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

 

                تو نمی دانستی(از شاعرشب)

 

 

تو خموشانه ترین گریه ی بی هنگامی

منم آن رهگذر کوچه ی عشق

که چقدر آهسته ،

میخزیدم گه گاه

ز گذرگاه خیالت اما ،

تو نمیدانستی

و نمیفهمیدی ،

که چقدر محتاجم

دلم آرام شود با نگهی ، تلمیحی !

ولی افسوس نمیدانستی . . .

تو که رفتی داستان غم عشاق جهان در برم است

لبم از روز ازل وام لبت داشت ولی ،

نتوانستی تو . . .

تو نمیدیدی که ، خون دل میخوردم

تو نمی دیدی حیف . . .

ز ازل تا به ابد ،

باز هم میگویم ،

که تو را منتظرم . . . که تو را میخواهم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

                                      

           

               دست گير امشب (از شاعرشب)

 

دست گير امشب

از طربخانه ي ذهن مشوشم

كه دختري رعنا

خيالش را در شاهراه زمزمه هاي شبانه ام گسترد

و دردي گنگ از نواده ي فردا ،

مرگي سراب زده را در سرشت نگاهم پرورد

وچه زيباست ، خزيدن ذهن ميان جاپاي خاطره هايش ،

آنگاه كه چراغ كور مشود

لب نمي گشايم ،

بلكه بشنود ،

صداي شكستن قلبي را در اين نزديكي

تا  آينه در آينه آرزومندي ام را لمس كند

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

 

 

                                 احساس(از شاعرشب)

 

لحظه اي  احساس  كردم  خواهدم  دلدار من

حس   شاعر  راست مي گويد  نكن  انكار من

آب   پاكي   را   به  دستم ريختي اميد گشت

تا    كجا   رندي    نمايي   ساحر   افكار   من

روزه دار   چشم هاي     دلفريبت    گشته ام

نازنينا    با   نگاهي   باز    كن     افطار    من

نازنينا     ناز     كن     امشب   خريدار   آمدم

تاقچه   بالا    ميگذار    اي    رونق    بازار  من

ديدنت   با  او   به  عمق  استخوان  ميزد ولي

لب گزان  خنديدم  از  لبخندت  اين   ايثار  من

امشب اين خودكار  رازم بر  زبان  آورده  است

بگذريم از چند و چونش ، بوسمت خودكار من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

سلام به برادر خواهرای بلاگفا شمارمو تو حاشیه وبلاگ قرار

دادم تا اگه کسی

خواست براش شعر بگم (رایگان) بهم اطلاع بده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب 



                                            یادگاری (از شاعرشب)

 

خداوندا     رهایم     کن   ،   خداوندا      بپروازم

تو   رخصت   را   بده   من  خود بهایش را بپردازم

به پیش چشم بی تابم زوال   عشق    می رقصد

دهان  وامانده ی    اینم   چرا    دادی   سرآغازم

نمیفهمد   نگاهم   را   ، نمی خواهد   بداند  هم

توهم  میکند  معنا ،   به   چشمش   قصه پردازم

نمی داند که هر لحظه بسی عاشق تر از  پیشم

به وقت  جان  فشانی ها چو سربازی  سرافرازم

سکوتم    غرق     فریاد    و   هزاران   راز  ناگفته

عزیزم آن قدر مستم که میگویم   به  می     رازم

من  و   کوه  و  شب  تاریک و یک جام تهی مانده

تحصن    میکنیم       امشب    بیاد     دلبر   نازم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

 

               کمال فهم

 

چرا  دست   آورم    بیرون    ز   لغزش  گاه    آمالم

که لبخندی به لب دارم چه ناراضی چه  خوشحالم

نمی فهمد کسی  اینجا  که  دارم  در  دل  آشوبی

تو ظاهر  را ببین  و  رو  مپرس   از من  ز     احوالم

از  این  انسان  نمایی ها   پناه  آرم   به     تنهایی

خدایا   میپذیری ام    ؟     پذیری ام  ،    نمی نالم

خدایا  هیچ  مطلق  را  چه  با درگاه تو     صحبت ؟

غلط   پنداشتم   اینکه    پشیزی     شبه   مثقالم

در  این سوز و گدازش ها کمال  فهم  حاصل    شد

به   آنجایی   رسیدم   تا   بفهمیدم    همی   کالم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط شاعرشب  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر