|
شــاعـر شبــــــــــــ
|
سلام دوستان . . . رفیقم تازه وبلاگ ساخته از عزیزانی که لطف میکنن وب منو میخونن خواهشمندم به وبلاگ ایشون هم سری بزنن .
باتشکر [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
وقتی که دیگر نبود (دکتر شریعتی) [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
ماتم کجا؟! اندوه کو؟! جک شد فراقم ! ماتم سرا یعنی من و کنج اتاقم ماتم سرا یعنی شراب و شعر و سیگار یعنی ز ما اصرار و از دلدار انکار کوه غرورم همتراز خاک کویش با روح عریان سوختم در آرزویش دل با نگاهی باختم در کشور عشق با لشکر غم ساختم در کشور عشق در داستان عشق من جای سوال است آنقدر دلتنگم که توصیفش محال است با دشمنانم دوست و با عاشقش قهر بانوی من بی غم ترین دوشیزه ی شهر [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
طلوع دختر خورشید درآن سرگیجه ی مستی به چشم خویش میدیدم صدای پای مرگ عشق نبرد نور و شبنم بود
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
غرق توهم شدنم کار بود لب به هوای لب سیگار بود حرف که نه " صحبت یک عمر درد منتظر لحظه ی دیدار بود باز مرا هیچ مپنداشت دوست ساده بگو : درپی انکار بود زخم زد و هیچ نپرسید حال مهرو ما باز طلبکار بود باز غمش ُ باز نهانگاه دل باز مرا صحبت دلدار بود در غم عشقش من و خون رزان نوش ُ سلامتی سزاوار بود
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
روي ادامه مطلب كليك كن
ادامه مطلب [ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
نمیخواستم این شعرو بذارم . . . اما گل روی دوتا دوست عزیز اجازه نداد
امشب من و ساحل من و دریای مواج امشب خیالت روح را بردست تاراج با تار و پودم درمیامیزد به خلوت خلوتسرای ساحل سنگی قلبت ناکامی و کام از لب سیگار تا چند لب هایمان را در میان دیوار تا چند یعنی تمام دردهایم بی دوا بود ؟! از کی حساب عاشقان از هم جدا بود ؟! از کی نفهمیدم دلت دلدار دارد ؟ من خوب میدانم که یارم یار دارد ! میمیرم از عشقت ولی میبینمت شاد راحت تویی ! راحت ز هفتصد دولت آزاد
(شب سرودن این قطعه با بهترین دوستم لب دریا بودیم . مست مست . . . ) [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
آخر عشق مترسک به کلاغ ،
مرگ يک مزرعه بود . . .
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
سلام بي معرفت . چند شبه كه اسمتو رو گوشيم نميبينم . لعنت . . . .
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
به کجا مینگری ؟!
خبری نیست برو تو و دیدار رهایی به قیامت باشد چشمه ها خشکیدند و هنوز ، غرق پابندی خویشی به کویر ! به کجا مینگری ؟! پی آمین کدامین حاجت ، ز لب آدمک اینجا ماندی ؟! خبری نیست برو فرض کن نشنیدی ، پچ پچ پنجره و باران را [ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني.... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني .... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
و ناگهان ديدم در کنار فرعون ها و قارون ها که به بردگيمان مي خريدند و به بيگاريمان مي کشيدند، ديگراني نيز به نام جانشينان پيامبران سرکشيدند، روحانيان رسمي. آري اين چنين بود برادر - دکتر علي شريعتي
[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
عیار مرد. . .
درد ما یکی دو تا نیس میدونی ما هزاران درد مشترک داریم خودتو اون درد مشترک بدون بخدا وقت زیادی نداریم یکی اینجا نداره یه سرپناه تا خدا بهش بده قصر بلور توی تاریکی زندگیش گمه سمت بیراهه میره دنبال نور میپرستیم چیزی که نمیشناسیم خداهم از کارامون خسته شده هویت اون دریه که قرنهاست قفل دین بهش زدن بسته شده بخدا دارن سوارمون میشن یه بارم شده بیا کولی ندیم بیا تا از یه جایی شروع کنیم لااقل حرفمونو بگیم زدیم منم از جنس توام یه معترض بیا دستمو بگیر درجا نزن خر نشو نگو که این تقدیر ماست خواهشا دیگه از این حرفا نزن کلاتو قاضی بکن بامعرفت تورو جون عزیزت این حق ماست ؟ شب و روز سگدو زدن ، دولا شدن پیش هر ناکس و کس خم شد و راست دیگه آب باریکه رو میخوای چیکار ؟ میرسه روزی که باور میکنی میشه آزاد شد و لذت برد نگی کج دار و مریض سر میکنی میدونم سخته تو کشور خودت تا میای چیزی بگی خفت کنن واسه حق مردمت بجنگی و همونا یه روزی مسخرت کنن همونا یه روز بخندن به ریشت بگن این یارو از اون دیوونه هاست پشتتو خالی کنن تنها بشی بگن این راهی که میره ناکجاست نذار از هم بپاشه کوه غرور حالاحالاها بچش مزه ی درد همه چیتو میبازی یواش یواش اینجا سنجیده میشه عیار مرد
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
منم کوروش
پسر بهشت در اوستا سیروس در تورات سایروس در انجیل ذوالقرنین در قرآن نخستین شاه جهان پدر ایران زمین هفتم آبان ماه زادروز شاه جهان فرخنده باد *************************** راستش زبانم در شعر از وصف چنین شخصیتی عاجز ماند . پس شعر زیبایی از (سیمین بهبهانی) رو تقدیم هموطنام میکنم . . .
*** هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست
ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت
روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد
بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند
درياي مازني ها، بر کام ديگران شد
دارا کجاي کاري، دزدان سرزمينت
آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است
سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق کياني
کو آن حکيم توسي، شهنامه اي سرايد
هرگز نخواب کوروش، اي مهر آريايي
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
((در پاسخ به سوال عزیزی در کامنت ها باید عرض کنم که فقط قسمت پایانی این پست از استاد فرخزاد میباشد و بقیه زاده ی ذهن پریشان این حقیر است))
"بنده مومن" در بند است چه برسد به "مومن بنده"
وعده ی "مازندران" میداد به بیابان نشینان عرب . . . پیامبر !!!
شکر میل نمود!!! ــ فلان جوان ــ آنگاه که نگشوده پذیرفته بود "قرآن" را !!!
بی عرضه بود . . . جوان "فلجی" که نتوانست قهرمان دومیدانی شود !!!
مائده های بهشتی مال خودت ! "نان و پنیرم" را پس بده !!!
گفتند کافری ! انگار "مذهب فعلی" گردن گلفت تر از "آیین من" است!!!
در توجیه وضع موجود "دین کاتالیزگری است که" در واکنش مصرف میشود!!!
"زاییده ی ترس عوام" "تریاک توده ها" "دین"
از دست میدهم . . . دار و ندارم را ! تا "چیزی" بدست آورم !!!
ببر صدایت را ! "جناب قاری" کراواتم شل شد !!!
"اگزیستانسیالیست" شدم . . . کجای کارید ؟! "پدر و مادر" مهربانم !!!
برایمان دست تکان میداد "دنیا" ــ آنطرف خط پایان ــ ما منتظر آغاز مسابقه بودیم !!!
"انسان مافوق" میخواهم نه "مافوق انسان" بحر در کوزه نمیگنجد . . .
لقمه ای که زاهد پرت کرد را "رو هوا قاپید" فلان روحانی !!!
"طوفان البکاء" ؟!! "محرق الفواد" ؟!! جمع کن بساطت را !! برایم از "مارکس" بگو ُُ از "هگل"
"ص" نمیگذارم جلوی اسم بزرگانت !!! از دست رفتم . . . نه ؟!!
فحش ناموس نمیدهم !! "اوبکر" را ُُ "عمر" را ُُ "عثمان" را . . . شما چطور ؟!!
"گوسفند بیچاره" را سر برید !! هوس را خانه جا گذاشته بود . . . "حاج آقا"
دین تو : اینجا "من" آنجا "من" اه . . . خودخواه ! منو از خودت ندون !!!
کجاست آنکه "حد" زند ! فلان "قاری" را که تلفظ کرد "ص" را "س" !!!
دین ندارم اما "وجدان" چرا !! من که الله ندارم "اهورامزدا" بیا !!!
راستی هیچوقت از خودت پرسیدی چرا در سرزمین من و تو,زنی زنانگی اش را بفروشد تا نانی بخرد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این ایثار است!!! "فریدون فرخزاد " [ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
از زندگانی ام گله دار جوانی ام
شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام [ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
این شعرو فقط به عشق یه نفر سرودم در شبی تلخ . . . گفتم . . . گفت . . . (از شاعرشب)
امشب بجامی میفروشم دودمانم بی طاقتم در گفتن یک جمله از عشق تا بینمش در خاطرم گیرد زبانم سقف سپهر آمد زمین سر خم نکردم بشکست زیر بار این عشق استخوانم گفتا برو ، سر بشکند دیوار این شهر گفتم بمانم ، من که رسوای زمانم گفت از سر بامت پریدم که پریدم گفتم من این انجام را آغاز دانم
[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
گفتند : خربزه آب است
و من نوشیدم ! خواستم برایشان تعریف کنم گفتند : حرف باد هواست این شد که نوشتم . . . بلکه بخوانند ! . . مدتها گذشت . . . نوشیدم و نوشتم . . . افسوس هیچکدامشان را نخواندند تازه فهمیدم همگی دنبال آب بودند ! و من هنوز در حال نوشیدنم
[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
باور نمی کنم به من این زخم بسته را با چشم باز آن نگه خانه زاد زد با اینکه د ر زمانه ی بیداد می توان سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد یا می توان که سیلی فریاد خویش را با کینه ای گداخته بر گوش باد زد گاهی نمی توان به خدا حرف درد را با خود نگاه داشت و روز معاد زد محمدعلی بهمنی [ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
چشم من بیا منو یاری بکن …
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میش کرد …
کاری از ما نمی یاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد…
تا قیامت دل من گریه می خواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا …
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی می داد همه رو به چشم من …
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد…
تا قیامت دل من گریه می خواد
قصهء گذشته های خوب من …
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانو بذارم …
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مث من غم نداره …
مث من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه …
چرا چشمم اشک شو کم می یاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن …
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه …
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد…
تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه …
زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته، سینهء غرق به خون …
قصهء موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد…
تا قیامت دل من گریه می خواد
[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
امشب خيالت باز هم در سر فتادست
ديگر قلم فرسايي ام را شب گواه است تا خاطرت بر خاطرم پيوست كردم يكبار نه ، هر شب بيادت مست كردم با چشم گريان دست لرزان دامن سست دل در هواي نوشداروي لب توست يادت مي آيد يك بغل آغوش بودي ! من شعر ميخواندم سراپا گوش بودي هر شب من و دنيايي از دلخستگيها ميفهمي يا نه ! واژه ي دلبستگي را ؟ سر در گريبان رفتم هر نارفته راهي اي شب خودت ناگفته هايم را گواهي
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
سلامتي سه كس... غريب ، تنها ، بي كس
سلامتي آقا گاوه كه نميگه : من ميگه : ما
[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
من و تنهایی و شعر
من و سیگار پیاپی ، من و دود من و می ! من و انکار جهانبینی و عقل من و رویای در آغوش شدن ، من و کفر . . . من و هر آنچه مرا از خودم آزاد کند جمعمان جمع شده که یکی بار دگر ، ز جهان آزادم
[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
تو ز تکرارسرای غم شب آگاهی
ولی افسوس در انکار منی دل وابسته ی وامانده تو را میخواهد تو همانی که سبب ساز سکوتی شب را . . . به کجایی ؟ به کجا ! [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
نه نگاهیست براهت نه دلی مشتاقت
نه کسی نیست تو را درک کند چه کسی میفهمد ، به دلت آشوبیست چه کسی میفهمد ، که تو هم انسانی منم آنقدر گرفتار خودم ، که فراموش شد از خود خویشم و تو هم آنور جوی جوی نه ، آنور آب آب نه ، آنطرف آسوده کنار ساحل به تماشای تقلای منی در دریا لفظ *ما* بی معنیست
[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
ناکامم . . . اما سیگارم هنوز کام میدهد . . . [ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
به نام ايزد
از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . نادر شاه افشار وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . نادر شاه افشار
فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . نادر شاه افشار
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار
گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . نادر شاه افشار
هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . نادر شاه افشار
هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … نادر شاه افشار [ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
مضراب نگاه
یاد روزی افتم ار بودم به دل مهمان تو بر مدامی می نشانم آتش هجران تو (مدام = نوعی شراب) دانم این دانی که عشقت ناکجاها فتح کرد از خودم بی خود نموده عشق بی پایان تو کوله بار غم به بازوی دلم بینی ولی برنجنبد لحظه ای از جای خود وجدان تو اندر آن صندل سرای آبنوسی دلت مدعی دانی مرا و این بود میزان تو حکم تارم را ز مضراب نگاهت دیده ام دل نوازد گر مژه بر هم نهی چشمان تو [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
فقط وفای سگ را باور دارم
[ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
تقسیم عادلانه
من همسن و سال پسر تو هستم ، [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ ] [ شاعرشب ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |